...

ترانه ی بارانی "قیصر امین پور"
نویسنده : مانیا موسوی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
 

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

 

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم های گریه خدایا بهانه ای !


 
 
مـــــــــــــاه "فاضل نظری"
نویسنده : مانیا موسوی - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
 

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه

که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست

سهم یک کاسه آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست! اگر هم گله ای هست از اوست

می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!


 
 
از حــــــافظــــه آب "فاضل نظری"
نویسنده : مانیا موسوی - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گفت

در قنوتم ز خدا "عقل" طلب می کردم

"عشق" اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!


 
 
بـــــــــــــــوتــــه زار "فاضل نظری"
نویسنده : مانیا موسوی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
 

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم

بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش

چون بوته زار دست برایش تکان دهم

دل برده از من آنکه ز من دل بریده است

دیگر در این قمار نباید زیان دهم

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

چون نیستم صبور چرا امتحان دهم

یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست

نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

 


 
 
آی مردم "کیوان شاهبداغی"
نویسنده : مانیا موسوی - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
 

 آی مردم

به گمانم که غلط آمده ایم 

 راه را برگردیم 

 جاده از نور خدا ، خاموش است  

هیچکس ، حوصله عشق ، ندارد اینجا

به خدا ، هیچ رسولی به چنین راه ، نخواندست کسی

جاده بی آبادی

و سراسر ، همه جا ، ویرانی ست

تا افق ، بذر عداوت کشته اند

راه پر جذبه ، ولی بی مقصد

همه همسفران ، دلگیرند

و کسی را ، غم این قافله ، در خاطر نیست

من به چشمان همه همسفران خیره شدم

برق چشمان همه ، خاموش است 

چشم و دستان همه ، پر خواهش  

 و لب ، از گفتن یک خسته نباشی ، محروم

 و دل از عشق ، تهی

 و سکوت ، حرف لبهای همه ست

 خنده ، این واژه دیرینه ،  کهن ، منسوخ است

چاه ها خشک ، پر از یوسف بی پیراهن

همه در جمع ، ولی تنهایند

آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم  

 قطره ای عشق به همراه کسی نیست ، در این راه دراز

و سرابی در پیش ، که همه قافله را ، خواهد کشت

جاده ای خوانده تو را رو به هبوط

جاده ای رو به سقوط

آسمانش دلگیر

ابرها ، بی باران

خرمن جهل و عداوت ، انبوه

به مزارع ، علف نفرت و غم روئیده

اگر این جاده درست است ، چرا ناشادیم ؟

اگر این راه نجات است ، چرا ترسانیم ؟

هر چه در راه جلو رفته ، عقب مانده تریم 

هر چه در اوج ، فرو مانده تریم

هر چه نوشیده ، عطشناک تریم

هر چه بر توشه شد افزون ، که حریصانه تریم 

آی مردم ، به گمانم که غلط آمده ایم 

 راه این قافله ، بی راهه  خود خواهی هاست

نه خدائی ، که نمایاند راه

نه رسولی ، که بخواند بر عشق

نه امامی ، که برد قافله تا منزل نور 

و کسی نیست ، پیامی ز محبت بدهد

زنگ این قافله ، زنگ دل ماست

بار آن ، تنهائی

مقصدش ، غربت دل های همه همسفران

هر چه از عمر سفر می گذرد ، می بینم ،

از خدا دورتریم

ره سپردیم به شب

و همه همسفران ، خواب به چشم

دل به لالائی دزدان حقیقت دادیم

همه در قافله ؛ غافل ماندیم

این چه راهی ست خدایا  که در آن

هیچ کسی ، شاخه گلی به کسی هدیه نکرد

 و سلامی ، دل ما شاد نکرد  

 مرگ همسایه ،  نیاشفت دگر خواب کسی   

 گل لبخند ، به لبهای کسی باز نشد

  مرگ پروانه ، دل شمع کسی آب نکرد

 دست گرمی ، دست همراهی ما را نفشرد  

 کسی از جنس دعا ، حرف نزد 

 ریه ها ، پر شده از واژه ی مرگ

 هیچ چشمی ، به سر ختم شرافت ، نگریست 

 هیچ کس ، مرگ محبت را ، جدی نگرفت 

 کسی از کشتن احساس ، خجالت نکشید  

 سر شب ، یک نفر آهسته زمن می پرسید :

 جاده سبز سعادت ،  ز کجا باید رفت ؟

 من از او پرسیدم :

 از خدا ، چند قریه دور شدیم ؟

 من ندانسته در این راه چه پیدا کردم

 ولی فهمیدم ، که حقیقت گم شد

 و نشانی هایی ، که رسولان به بشر میدادند

 من در این جاده ، نمی بینم هیچ

 خانه پاک خدا ، آخر این جاده ، نباشد هرگز

 آخر جاده بدان حتم ، که حق ، با ما نیست

 سر آن پیچ ، جدا گشت ز ما

 آی مردم  ، بخدا ، راه  غلط آمده ایم 

  من دلم می خواهد برگردم  

  و به راهی بروم ، که در آن راه ، خدا همسفر من باشد 

 من دلم  می خواهد ، به سلامی ، گل لبخند نشانم بر لب

  سبزه و نور و گل و آینه را دریابم

  و همه هستی را

  از نگاهی که خدا خالق آن است ، تماشا بکنم

  از غم و غصه ، که ره توشه این قافله شد ،

  من سیرم

  من دلم می خواهد ، عاشق همسفرانم باشم

  عاشق آنانی ، که براهی بجز این راه ،

  کنون در سفرند

  و نخندم به غم همسفر ناشادم

  و بدانم که خدا ، مال همه ست

 من دلم ، تنگ محبت شده است

 کار دل ، دادن خون در رگ ، نیست

 کار دل ، عشق به زیبائی هاست

 راه ما ، راه پر از اندوه است  

 راه را برگردیم  

 شعله ی عشق در این جاده ، دگر خاموش است 

 جاده ای را که در آن نور خدا نیست، بدان تاریک است

 دل من ، همره این قافله نیست 

 من دلم ، تنگ خدایم شده است

 آی مردم، مردم 

  کار سختی ست ، ولی برگردیم   

  برسیم تا سر آن پیچ زمان  

  که خدا ، از دل ما بیرون رفت 

  سر آن پیچ که حق

 رو به جلو رفت

 و ما ، پیچیدیم


 
 
حـیــــرت "قیصر امین پور"
نویسنده : مانیا موسوی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
 

از رفتنت دهان همه باز...

انگار گفته بودند :

                       پرواز !

                       پر واز !


 
 
نگرانی "فاضل نظری"
نویسنده : مانیا موسوی - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست

من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خاموش مکن آتش افروخته ام را

بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم


 
 
بیم فرو ریختن "فاضل نظری"
نویسنده : مانیا موسوی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

"بال" وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست


 
 
← صفحه بعد
 



mouse code|mouse code

كد ماوس